محمد ابراهيم آيتى
257
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
أبو سفيان در نزديكى بدر - « أبو سفيان » با بيم و هراس ، در آبگاهى نزديك بدر فرود آمد و از « مجدىّ بن عمرو جهنىّ » سؤال كرد كه آيا در اين حدود كسى را نديدى ؟ گفت : ناشناسى نديدم ، مگر دو سوار [ 1 ] كه نزديك اين پشته فرود آمدند و مشكى را آب كردند و رفتند . « أبو سفيان » به باراندازشان آمد ، و از پشك شترانشان بر گرفت و آن را نرم كرد و چون هستهء خرما در آن ديد گفت : به خدا قسم كه : اينها شتران « يثرب » بودهاند . پس بيدرنگ نزد همراهان خويش بازگشت و راه كاروان تجارت تغيير داد و از طرف ساحل به جانب مكّه رهسپار شده و بدر را به طرف چپ رها كردند . قريش در « جحفه » - چون قريش به منزل « جحفه » رسيدند ، « جهيم بن صلت بن مخرمة بن مطّلب بن عبد مناف » در خواب ديد كه مردى كه بر اسب نشسته و شترى همراه دارد ، از راه رسيد و گفت : « عتبة بن ربيعه » و « شيبة بن ربيعه » و « أبو الحكم بن هشام » و « أميّة بن خلف » و فلان و فلان كشته شدند و مردانى را كه از أشراف قريش در بدر كشته شده بودند ، نام برد . و سپس حربهاى به گودى گلوى شتر خود فرو برد و او را به ميان سپاه قريش فرستاد و خيمهاى از خيمههاى سپاه باقى نماند مگر آنكه لختى از خون آن شتر به آن رسيد . چون خبر خواب « جهيم » به « أبو جهل » رسيد ، گفت : اين پيغمبر ديگرى است كه در « بنى عبد المطّلب » پيدا شده است ، فردا اگر جنگى روى دهد ، دانسته خواهد شد كه كشتهها از كدام دستهاند .
--> [ 1 ] - « بسبس بن عمرو » و « عدىّ بن أبى الزغباء » كه در بدر فرود آمدند ، و نزد پشتهاى نزديك آب ، شتران خود را خواباندند ، و آب برداشتند و از دخترى كه گريان او را دختر ديگرى گرفته بود شنيدند كه مىگفت : كاروان فردا يا پس فردا مىرسد ، و براى آنها كارى مىكنم و آنچه را به تو بدهكارم مىدهم . پس « مجدىّ بن عمرو » كه حاضر بود گفت : راست گفتى ، « بسبس » و « عدى » نزد رسول خدا آمدند ، و آنچه را شنيده بودند به حضرت گزارش دادند .